مرو ای گدای مسکین به در سرای مولا               که علی همیشه می زد در خانه ی گدا را....

آقا جان ؛من گدا را دریاب...

چه خبر از حال مادر سلام الله علیها،گمان نبرم این روزها طاقت دیدن زهرایت را داشته باشی،پدرومادرم به فدای دل زهرایت س،دلم برای مادر سلام الله تنگ است ،مولا...

آقا جان ،همه نوع گدا را می پذیری؟حتی من!تمام وجودم فدای زینبت...

آقا جان ؛مولای مسلمین ببخش مرا ؛دلم گرفته...

یادشان بود ،برادرت رسول الله ،غدیر خم  فرمودند:"من کنت مولاه،فهذا علی مولاه" اما...آمدند و"مولا"را "دوست" تعبیر کردند

آقا جان فدای زهرایت شوم ؛باشه فرض محال محال محال  گیریم که گفته ی آنها درست باشد؟آخر مگر در خانه ی "دوست" را آتش میزنند؟مگر همسر وفرزند "دوست" را جلوی چشمان "دوست "کتک میزنند واز "دوست"برای همیشه جدا می کنند؟مگر جنازه ی همسر" دوست" چه می خواست بکند که مجبورتان کردند شبانه  ومخفیانه به خاک بسپاریش؟مگر جنازه ی خود "دوست "چه می خواست بکند که مخفیانه به خاک سپرده شد؟مگر جنازه ی فرزندان" دوست" را نیزه باران می کنند؟مگر جنازه ی بی سر کاری به کار "دشمن "دارد که جنازه را ۳۲۰ تیر در کربلا می زنند؟

نکند اشتباه می کردند و منظور رسول خدا از"مولا" "دوست" نبود!!!...

آقا جان برادرت ص را چگونه به خاک سپردی؟عزیز زهرا بود، پدر...طاقت نیاوردویا بهتر بگویم "اصول دوستی شان "نگذاشت زهرایت طاقت بیاورد وبعد رسول خدا بیشتر همراهیت کند.امان از دلت آقا...

آقا جان ؛مولای مسلمین بخش مرا ؛فقط دلم گرفته...

این گدا ؛کوله بارش حسرت وگناه وآه است، مولا...این گدا نه پای آمدن داردو نه روی آمدن ونه دل و نه...

می دانم این جرات نوشتنم از کجاست..." مرو ای گدای مسکین به در سرای مولا               که علی همیشه می زد در خانه ی گدا را"

براستی که شما آمده ای ودر خانه گدا را زده ای یا مولا...

خوش آمدی مولای من؛فدای قدم هایت تمام هست و نیستم...

برایم از دوران بی برادری بگو...

برایم از بی زهرایی و خانه نشینی وبی وفایی بگو...

برایم بگو بعد زهرا از آن کوچه واز آن در چگونه رفت وآمد می کردی...

شنیدم برای  حضرت محسن آرزوها داشتی؛از مسمار در بگو ،مولا...از جای دستان "دوستان" بر صورت کبود وپهلوی وبازوی دختر رسول خدا بگو...

فدک برای آنها باشد ؛از گریه های زهرا در فراق بابا بگو...

از حسنت پرسیدی ،پسرم شناختی در کوچه کدامشان بود ،که...نه مولا ،بخش مرا ؛فقط دلم گرفته...

سالیان سال است است که در خیالم پشت در سوخته نشسته ام وجرات در  زدن ندارم ،از روی زینبت خجلم،بگم چه آوردم که تصلای دلش باشد.بخدا می دانم دستم خالیست،ومی خواهم دست پر باشم اما،امان از لحظه ی غفلت...راستی آقا امسال محرم هم باختم ،بیا دستم بگیر مولا ،به جان حضرت سقا...

آقا جان ؛مولای مسلمین بخش مرا ؛فقط دلم گرفته...

دردانه ی سه ماهه وشبه زهرایت  را در خرابه ی شام با سر پسرت،ای " دوست "....نه مولا ببخش مرا ؛فقط دلم گرفته...این دل به فدای شش ماهه هایت،محسن وعلی اصغر زهرا...

می دانم آقا،زینبت جواب همه ی  خواسته هایم را داده،که من جز زیبایی چیزی ندیدم.

آقا مولا، به حق دخت زهرا س دریاب مرا....

آقا جان این گدا  کاسه ی گداییش را به طرفت دراز کرده و ظهور حضرت حجت وشهادت می خواهد، عاقبت بخیری ویک زندگی می خواهد که آن زندگی زهرایت را دلشاد کند ،حیا وحجاب زهرایت رابرای همه ی شیعیانت گدایی می کند...

آقا جان ؛مولای مسلمین ببخش مرا ؛فقط دلم گرفته...

این دل گرفته ،فقط شرمنده ی در سوخته ی خانه ی زهرایت ،محرم حسینت ،مهدی غایبت و زینب ورقیه ومعصومه س  است وبس...

آقا جان ؛مولای مسلمین ببخش مرا ؛فقط دلم گرفته...


 ...خوب شد این روزها را ندید مادر سلام الله علیها...

یا صاحب الزمان ...دیگر رویی نمانده ،ای کاش در دعایت  یادی کنی زما هم...

التماس دعا...